رهی معیری | چند قطعه | لاله کوهی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگ ز رنگ و بوی جوانی، چه بود حاصل ما؟ به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود کسی که برزند آبی بر آتش دل ما نه سرو بر سرم افراشت سایبان روزی نه عندلیب، شبی نغمه زد به محفل ما نه چشمی از رخ رنگین ما نصیبی یافت نه چشمه، آینه بنهاد در مقابل ما در این بهار که جمعاند شاهدان چمن قضا فکند به دامان کوه منزل ما به خیره، چهره برافروختیم و پژمردیم ندیده رهگذری، جلوه شمایل ما ز حرف لاله برآشفت سنگ خاره و گفت: کهای مصاحب خودبین و یار غافل ما به شکر کوش، گر از ورطه بلا دوریم که نیست ره غم و اندوه را به ساحل ما از آن گروه منافق که خصم یکدگرند گشوده کی شودای دوست، عقده دل ما چو خار طعنه مزن، گر نه همنشین گلی که همنشین من و توست بخت مقبل ما به گوشه گیری، مجموع باش و دم درکش کز اجتماع، پراکندگی ست حاصل ما