رهی معیری | چند قطعه | عشق وطن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سیل آشوب، روان گشت به کاشانه ما سوخت از آتش بیدادگری خانه ما آه از آن سودپرستان که ز بیانصافی طلب گنج نمایند ز ویرانه ما نارفیقان، عوض مزد به ما زجر دهند گرچه خم گشت ز بار رفقا! شانه ما دوست خون دل ما خورد به جای میناب در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما در ره عشق وطن از سر و جان خاستهایم تا در این ره چه کند همت مردانه ما شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم نشود خانه بیگانه شرف خانه ما قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما