رهی معیری | چند قطعه | رنج بیهوده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خائنین اهل وطن را مایه دردسرند جمله همچون خار گل باشند و خار بسترند گوشها را در زمان حق شنیدن پنبهاند چشمها را در مقام راه دیدن نشترند همچو رهزن هرکه را یابند دور از قافله از تنش سر میبرند، از کیسهاش زر میبرند بیجهت بازیچه اغراض اینان گشتهاند ساده لوحانی که هم خوش بین و هم خوش باورند تا که دفع شرشان از بهر ما مشکل شود دشمنان ما، عموما دوست با یکدیگرند تا که هی گردد دل دزدان غارتگر قوی این جماعت حامی هر دزد و هر غارتگرند محو استقلال این کشور بود امری محال دشمنان ما درین ره رنج بیخود میبرند