رهی معیری | غزلها - جلد چهارم | ساغر خورشید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند جرعه نوشان توای شاهد علوی چون صبح باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند گفتم: از بهر چه پویی ره میخانه رهی گفت: آنجاست که بر آتش غم آب زنند