رهی معیری | غزلها - جلد دوم | گریزان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرا چو شادی از این انجمن گریزانی؟ چو طاقت از دل بیتاب من گریزانی؟ ز دیدهای که بود پاکتر ز شبنم صبح چرا چو اشک منای سیمتن گریزانی؟ درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود؟ نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی چو آب چشمه دلی پاک و نرم خو دارم نه آتشم که ز آغوش من گریزانی رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی