رهی معیری | غزلها - جلد دوم | هوسناک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است چون مه روشن که تابد از حریر ابرها ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است روی گرمی شعلهای در جان ما افروخته خانمان سوز آتشی در خرمنی افتاده است دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست کار صید خسته با صید افکنی افتاده است نور عشق از رخنه دل بر سرای جان دمید پرتوی در کلبهام از روزنی افتاده است چون نسیم اندام او را بوسه باران کن رهی کز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است