رهی معیری | غزلها - جلد دوم | ناآشنا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است ماییم جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که محو تماشای دیگر است این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است در ساغر طرب میاندیشه سوز نیست تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است امروز میخوری غم فردا و همچنان فردا به خاطرت غم فردای دیگر است گر خلق را بود سر سودای مال و جاه آزاده مرد را سر و سودای دیگر است دیشب دلم به جلوه مستانهای ربود امشب پی ربودن دلهای دیگر است غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی آسودگی اگر طلبی جای دیگر است