رهی معیری | غزلها - جلد دوم | مردم فریب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم تنها نه شب در آتشمای گل که روز هم ای اشک همتی که به کشت وجود من آتش فکند آه و دل سینه سوز هم گفتم: که با تو شمع طرب تابناک نیست گفتا: که سیمگون مه گیتی فروز هم گفتم: که بعد از آنهمه دلها که سوختی کس میخورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم