رهی معیری | غزلها - جلد دوم | خاک شیراز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است دل آزادهام از صبح طربناکتر است عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد دل خالی ز محبت صدف بیگوهر است جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر مگذر از باده مستانه که شب در گذر است لب فروبستهام از ناله و فریاد ولی دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است گریه و خنده آهسته و پیوسته من همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی همه گویند ولی گفته سعدی دگر است