رهی معیری | غزلها - جلد اول | شاهد افلاکی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بیسر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی دل با من و جان بیتو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی