رهی معیری | غزلها - جلد اول | دل زاری که من دارم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارم به آزار دلم کوشد دلآزاری که من دارم و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر بکوی دلفریبان این بود کاری که من دارم دل رنجور من از سینه هر دم میرود سویی ز بستر میگریزد طفل بیماری که من دارم ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد هلاکم میکند آخر پرستاری که من دارم رهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم