رهی معیری | غزلها - جلد اول | تشنه درد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمیخواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم چنان با جان منای غم درآمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم به سودای محالم ساغر میخنده خواهد زد اگر پیمانه عیشی در این ماتمسرا خواهم نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری رهی خاکستر خود را همآغوش صبا خواهم