رهگذار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهگذار. [ رَ گ ُ ] (اِ مرکب ) راه . (ناظم الاطباء). رهگذر. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ رهگذار دادن ؛ راه دادن . گذر کسی را به جایی قرار دادن : این عدوی عمر بود رهبر من سوی خرد دادرهگذار مرا. ناصرخسرو. ◄ راه تنگ . (ناظم الاطباء). ممر. معبر. گذرگاه . رهگذر. (یادداشت مؤلف ) : بره کشتی و خورد و رفت این سوار چه آید ترا زو در این رهگذار. فردوسی . همه هرچه بد لشکر ترک خوار بکشت و بیفکند بر رهگذار. فردوسی . که گر پر بر آرد یل اسفندیار نیارد گذشتن بر آن رهگذار. فردوسی . مشو در ره تنگ هرگز سوار ز دزدان بپرهیز در رهگذار. فردوسی . سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم ز هرچه هست در این رهگذار بی معنی . ناصرخسرو. گر آگاهی که اندر رهگذاری چه افتادی کنون در کار و باری . ناصرخسرو. چون بر گریز دولت تو شد روان ملک راست چون بهار همه رهگذار ملک . مسعودسعد. ◄ مجری . مسیل . ♦ رهگذار آب ؛ مجرای آن : مسیل ؛ رهگذار سیل . (یادداشت مؤلف ) : ای پای بست عمر تو بر رهگذار سیل چندین امل چه پیش نهی مرگ از قفا. سعدی . ◄ محل به هم برخوردن دو راه و یا بیشتر. (ناظم الاطباء). ◄ (نف مرکب ) عابر. که از ره بگذرد. که از راه عبور کند.(یادداشت مؤلف ). سیاح . (ناظم الاطباء) : چو می دانی کز اینجا رهگذاری ره آوردت ببین تا خود چه داری . ناصرخسرو. چو زر و سیم و سرب و آهن است و مس مردم ز ترک و هندی و شهری و رهگذار و رهی . ناصرخسرو. روزی ز روزها به سر کوی او گذر کردم برسم و سیرت مردان رهگذار. سوزنی . برو بر ره بپرس از رهگذاران که آن همراه جان افزا کجا شد. مولوی . بس که می افتاد از پری شمار تنگ می شد معبره بر رهگذار. مولوی . ره است اینجا و مردم رهگذارند مبادا بر سرت پایی گذارند. پروین اعتصامی . ◄ سایر. متحرک . در حرکت . روان : پای آن به ْ که رهگذار شود. روی آن به ْ که پایدار شود. نظامی . ◄ پاسبان و نگهبان . گزمه ٔ شب و شبگرد. (از ناظم الاطباء). رجوع به رهگذر و راهگذار در همه ٔ معانی شود.