رنگ و بوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ و بوی . [ رَ گ ُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) شأن و شوکت . (برهان قاطع). کر و فر. (برهان قاطع) (آنندراج ). جلال و جمال . طمطراق . رونق و صفا. اعتبار و شکوه . زیبایی و وجاهت و با لفظ گرفتن و کشیدن و داشتن مستعمل است . (آنندراج ) : بر آن تخت سودابه ٔ ماهروی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی . فردوسی . چو آمد به ترمد در و بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی . فردوسی . ابا پیل گردون کش و رنگ و بوی ز خاور به ایران نهادند روی . فردوسی . چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی نماند بر این بوم و بر رنگ و بوی . فردوسی . ای گل تو نیز خاطر بلبل نگاه دار کآنجا که رنگ و بوی بود گفتگو بود. حافظ. ♦ رنگ و بوی آمدن از چیزی کسی را ؛ نفع و فایده رسیدن . رجوع به رنگ ذیل معنی نفع و فایده شود : بهنگام پدرود کردنش گفت : که آزار داری ز من در نهفت اگر هست با شاه ایران مگوی نیاید ترا زین سخن رنگ و بوی . فردوسی . ♦ رنگ و بوی بشدن ؛ بی رونق و اعتبار شدن . شکوه و عظمت را از دست دادن : بر رستم آمد یکی [ طوس ] چاره جوی که امروز از این کار شد رنگ و بوی . فردوسی . ♦ رنگ و بوی پراکنده شدن از جایی ؛ سعادت و خرمی و رونق از آن جای برفتن . رجوع به رنگ و بوی بشدن شود : از ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد روی . فردوسی . ♦ رنگ و بوی دادن به کاری ؛ سر و صورت دادن به آن . به آیین و وضع صحیح بازآوردن آن کار : شد آیین گشسپ اندر آن راه جوی که آن رای را چون دهد رنگ و بوی . فردوسی . ♦ رنگ و بوی دور شدن از کسی ؛ بی اعتبار شدن . رفتن حیثیت وآبروی از کسی : چو خاقان چین زینهاری شود از آن برتری سوی خواری شود شهنشاه شاید که بخشد بر اوی چو یکباره زو دور شد رنگ و بوی . فردوسی . ♦ رنگ و بوی نماندن ؛ رونق و اعتباری نماندن . سعادت و خرمی و شکوه از جایی برفتن . رجوع به ترکیبات رنگ و بوی بشدن و رنگ و بوی پراکنده شدن شود : چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی نماند بدین مرزما رنگ و بوی . فردوسی . ◄ استعداد تمام . (برهان قاطع). ◄ مجازاً، اوضاع . حالات . (یادداشت مؤلف ) : دگر کس نیارست گفتن بدوی که این کار خود چیست وین رنگ و بوی . فردوسی . ◄ لون و عطر. سرخی و سپیدی و سیاهی و عطریات که زنان زینت را بکار برند. (از یادداشت مؤلف ) : شخودند روی و بکندند موی گسستند پیرایه و رنگ و بوی . فردوسی . دهد حسن عالم سراسر بدوی کند بی نیازش ز رنگ و ز بوی . فردوسی . به دیبا و دینار و زر ودرم به رنگ و به بوی و به بیش و به کم بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار. فردوسی . ♦ بی رنگ و بوی ؛ بدون زینت و زیور. آشفته حال و ژولیده : از ایرانیان هرکه بد نامجوی پیاده برفتند بی رنگ و بوی . فردوسی .