رنگ بست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ بست . [ رَ ب َ ] (ن مف مرکب ) کنایه از رنگ برقرار و بی تغیر باشد. (برهان قاطع). کنایه از رنگ ثابت و پایدار است و بعضی گویند رنگ قراری که زود نرود بلکه به آفتاب نشستن و شستن هم چندان کم نگردد. (بهار عجم ). ◄ ثابت رنگ . در بیت اول و سوم از شواهد زیر به معنی پایدار و برقرار مطلق، و در بیت دوم بمعنی ثابت رنگ آمده، ولی صاحب بهار عجم و آنندراج همه ٔ این ابیات را برای «رنگ ثابت » شاهد آورده اند : فقیرانه کشکول دارد به دست ولیکن پر از نعمت رنگ بست . طغرا (در تعریف رباب از آنندراج ). بر خویش گرچه بسته خزان رنگی از غمت خون در دلش ز رشک رخ رنگ بست ماست . ظهوری (از آنندراج ). سیاه مستی من رنگ بست افتاده ست خمار صبح ندارد می شبانه ٔ من . صائب (از آنندراج ).