رنگ بریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ بریدن . [ رَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) معمول رنگریزان است که چون رنگ بر مقصود سیر شود به اشیای ترش آن را بشویند تا نیمرنگ گردد، گویند رنگش را بریدیم . (از آنندراج ). برهم خوردن و زائل شدن رنگ مثلاً اگر صباغان قلیا یعنی شخار زیاد بر وزن مقرر داخل رنگ سازند رنگ ضایع می شود. (بهار عجم ) : چه حرف پیش برم پیش تندی خویش که رنگ و سمع بریده ست تیغ ابرویش . عبداللطیف خان (از بهار عجم ). تا تیغ بدست یار دیده ست رنگ از رخ خون من بریده ست . خالص (از بهار عجم ). نی همین از تیغ رگهای شهیدان می برد رنگ خون را هم ترشرویی جانان می برد. اشرف (از آنندراج ).