رنگ برداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ برداشتن . [ رَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) رنگ گرفتن . (آنندراج ). لون پذیرفتن . رنگ چیزی را قبول کردن : گل پژمرده رنگی غیر حسرت برنمی دارد دل افسرده داغی جز خیالت برنمی دارد. میرزا جلال اسیر (از بهار عجم ). ♦ رنگ خجالت برداشتن ؛ از شرمگینی رنگ سرخ بر چهره گرفتن . رنگ سرخ پذیرفتن چهره از فرط شرم و حیا : قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت چهره ٔ بی شرم تو رنگ خجالت برنداشت . صائب (از بهار عجم ). ◄ رنگ بردن . رنگ سوختن . (آنندراج ). بیرنگ ساختن واز بین بردن رنگ چیزی . رنگ چیزی را زایل ساختن و دگرگون کردن . و رجوع به رنگ بردن و رنگ سوختن شود : ز صدمت تو توان کرد کوه را سیماب ز هیبت تو توان رنگ ارغوان برداشت . حسین سنائی (از بهار عجم ).