رنگ برخاستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ برخاستن . [رَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) رنگ پریدن . رنگ باختن . رنگ رفتن . رجوع به رنگ پریدن و رنگ باختن شود : مه چهره خراش شد از این درد رنگ از رخ آفتاب برخاست . علی خراسانی (از بهار عجم ).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ برخاستن . [رَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) رنگ پریدن . رنگ باختن . رنگ رفتن . رجوع به رنگ پریدن و رنگ باختن شود : مه چهره خراش شد از این درد رنگ از رخ آفتاب برخاست . علی خراسانی (از بهار عجم ).