رندیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رندیدن . [ رَ دی دَ ] (مص ) (از: رند + یدن ) تراشیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رنده کردن . (ناظم الاطباء). با رنده چوب و جز آن را تراشیدن و صاف و هموار کردن . به رنده زدودن و جلا دادن و صیقل کردن چوب و امثال آن . رجوع به رند و رنده شود. ◄ شخودن . خراشیدن : قلم را رنده ٔ دیوان نسازی دل و جان ضعیفان را نرندی . سوزنی . مرد عاقل به ناخن هذیان جگر خویش اگر نرندد به . انوری . روزگارت بسر بخواهد برد خصم گو روز و شب جگر می رند. انوری . ♦ آسمان رند ؛ آسمان خراش . آنچه آسمان را بخراشد. خراشنده ٔ آسمان : ای روح صفاتت اهرمن بند وی نوک سنانت آسمان رند. خاقانی . ♦ جگررند ؛ جگرخراش . آنکه جگر را بخراشد و مجروح کند : خون جگرم بر رخ چون می نچکد هر دم چون دلبر عیارم شوخی است جگررندی . ابن یمین . ◄ حک کردن . محو کردن . زدودن .از بین بردن : محک ؛ آنچه نوشته بدان برندند. (السامی فی الاسامی ). زآنکه بر دل نقش تقلید است بند رو به آب چشم بندش را برند. مولوی . ◄ خاریدن . خارانیدن : هر ساعتکی سینه به منقار برندند [ کبکان ] چون جزع پر سینه و چون بُسَّد منقار. منوچهری . ◄ بمجاز، روفتن . روبیدن . رفت و روب و تمیز کردن : باد بهاری اگر بر تو گل افشان کند جز به سر آستین جای مروب و مرند. سوزنی . ◄ رُستن . (برهان قاطع). رُستن و روییدن . (ناظم الاطباء). ◄ خرامیدن به نازو تبختر. (برهان قاطع). خرامیدن . (آنندراج ).