رمق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ معر. ] (اِ.) گله، رمه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- تاب، توان. ۲- باقیمانده جان.
(~.) [ معر. ] (اِ.) گله، رمه.
(رَ) [ ع. ] (مص ل.) نگریستن، نگاه کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمق .[ رَ م ِ ] (ع ص ) عیش رمق ؛ اندک از معیشت که باقی جان را نگاه دارد. (منتهی الارب ). آنچه رمق را حفظ کند.(از اقرب الموارد). رُمْقة. رَماق . رِماق . مُرَمَّق .(از متن اللغة). رجوع به رمقة و رماق و مرمق شود.
رمق . [ رَ ] (ع مص ) نگریستن به کسی . (تاج المصادر بیهقی ). نگریستن یا به نگاه سبک نگریستن کسی را. (از منتهی الارب ). نگریستن کسی را به نگاه سبک . (از اقرب الموارد). ◄ طول دادن نگریستن را بر کسی . (از اقرب الموارد). رمق به بصر کسی را؛ با مراقبت و مواظبت چشم بدنبال وی داشتن . (از متن اللغه ).
رمق . [ رَ م َ ] (معرب، اِ) رمه ٔ گوسپندان . ج، رماق و آن معرب رمه است . (از منتهی الارب ). گله ای از گوسفند و آن معرب رمه ٔ فارسی است . (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
تاب، توان، طاقت، قوت، نا رمه، گله
واژگان فارسی سره واژهدان
نیرو، رمک، توان و تاب