رفیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفیف . [ رَ ] (ع اِ) آسمان خانه و سقف . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). سقف . (از اقرب الموارد). آسمانه . ◄ درخت تر جنبان و غیر آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ فراخ سالی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). خصب . یقال : ارض ذات رفیف ؛ ای خصب . (اقرب الموارد). ◄ سوسن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از تاج العروس ). ◄ روزن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). روشن (روزن ). (از اقرب الموارد). ◄ جامه ٔ تنگ . ◄ ذات الرفیف ؛ کشتیهای بهم بسته در دریا جهت عبور ملوک و امرا. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). در شعر اعشی دو یا سه کشتی بهم بسته برای عبور پادشاه، گویند مقصود او در شعر بساتین است . (از اقرب الموارد). ♦ رفیف الاخلاق ؛ نیکخوی . از رفیف به معنی گیاه در اهتزاز بسبب سرسبزی و نضارت . (از اقرب الموارد). خوش خوی . خوش خلق .
رفیف . [ رَ ] (اِخ ) نام کاخی بوده است در اول عراق از ناحیه ٔ موصل به عهد متوکل و گویند بدون اجازه و مهر متوکل خلیفه ٔ عباسی کسی به دیدن آن نایل نمی شد. (از معجم البلدان ج ٤).
رفیف . [ رَ ] (ع مص ) درخشیدن و روشن گردیدن گونه ٔ کسی ؛ رف لونه رفاً و زفیفاً. (منتهی الارب ). مصدر به معنی رَف ّ. درخشیدن . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). درخشیدن و تلألؤ رنگ کسی یا چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ درخشیدن لون نبات از سیرابی . (المصادر زوزنی ). ◄ رف الطائر رفاً و رفیفاً، و زف الطائر زفاً و رفیفاً؛ بال گشودن پرنده . (از نشوءاللغة ص ١٩). رجوع به رف شود. ◄ نیک کوشش کردن در خدمت کسی . (از منتهی الارب ). ◄ به گرد گرفتن کسی را؛ رف القوم . فی المثل : من حفنا او رفنا فلیقتصد؛ ای من تعطف علینا و احاطنا. ◄ مکیدن شتر کره شیر مادر را. ◄ گرامی داشتن کسی را. (از منتهی الارب ). ◄ شادی نمودن . (از منتهی الارب ). (از اقرب الموارد). ◄ بال جنباندن و گستردن مرغ وقت فرودآمدن . (از منتهی الارب ). ◄ جنبیدن و به اهتزاز درآمدن شاخه های گیاه . (از اقرب الموارد).