رفیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- بلند، مرتفع.<BR>۲- بلند - قدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (ص.) ۱- بلند، مرتفع. ۲- بلند - قدر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفیع. [ رَ ] (ع ص ) شریف و بلند قدر و مرتبه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). نافس . (از المنجد). شریف . سامی . عالی . بلندپایه . بلندقدر. (یادداشت مؤلف ). بلند و برین و عالی و افراخته . (ناظم الاطباء). بلند. مرتفع. (فرهنگ فارسی معین ). مرتفع. شامخ . شاهق . برشده . برداشته . ببالاشده . (یادداشت مؤلف ). شریف . سامی . عالی . بلند : از باغهای خرم و بناهای جانفزا و کاخ های رفیع.... به چهار پنج گز زمین بسنده کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٣). کس را زهره نباشد که بر رای رفیع خداوند اعتراض کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٢). ز تعظیم وجلال و منزل و قصر رفیع تو ملک دربان فلک چاکر قضا واله قدر حیران . ناصرخسرو. هر که نفسی شریف ... دارد خویشتن را از محل ... به منزلتی رفیع می رساند. (کلیله و دمنه ). هر که به محل رفیع رسید اگر چه چون گل کوته زندگانی بود عقلا آن را عمری دراز شمرند. (کلیله ودمنه ). مقام دولت و اقبال را مقیم تویی زهی رفیعمقام و خهی شریف مقیم . سوزنی . قلعه ای است در میان آبی بسیار در تندی کوهی رفیع و جایی منیع بنیاد نهاده . (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص ٢٧٤). از گل آن روضه ٔ باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع. نظامی . منصب قضا پایگاهی منیع است و جایگاهی رفیع. (گلستان ). چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی . سعدی (بوستان ). ♦ رفیعالدرجات ؛ دارای درجه هایی عالی و بلند. (ناظم الاطباء). ♦ رفیعالشان ؛ از القاب شاهزادگان و امرای بزرگ . (ناظم الاطباء).لقب شاهزادگان . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : علی بن عبیداﷲ صادق رفیعالشأن امیر صادق الظن . منوچهری . ♦ رفیعالقدر ؛ رفیعالمقدار. بلنداندیشه و بلندمرتبه در قدرت . (ناظم الاطباء). ♦ رفیعالمقدار ؛ رفیعالقدر. بلنداندیشه . بلندمرتبه در قدرت . (ناظم الاطباء). ♦ رفیعقدر ؛ بلندپایه . عالی مقام : در روزگار خلافت متقی رفیعقدر و عالی مرتبه شد. (تاریخ قم ص ٢٣٣). ♦ رفیعمقدار ؛ رفیعقدر. بلندپایه . والامقام : گلزار از آثار پادشاه رفیعمقدار بر صورتی طراوت پذیرد. (حبیب السیر جزو ٤ از ج ٣ ص ٣٢٣).... آثار خواقین رفیعمقدار تواند بود. (حبیب السیر جزو ٤ از ج ٣ ص ٣٢٢). ♦ بنیان رفیعالارکان ؛ بنایی که ستونهای آن بسی بلند باشد.(ناظم الاطباء). ♦ مکان رفیع ؛ جای بلند. (ناظم الاطباء). ۩ بلندآواز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بلندکننده . بردارنده . (مهذب الاسماء). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (یادداشت مؤلف ).
رفیع. [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پاطاق بخش سرپل ذهاب شهرستان قصرشیرین . سکنه ٔ آن ١٥٠ تن . آب آن ازسرآب ماراب است . محصولات عمده ٔ آنجا غلات و لبنیات و توتون و صیفی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
رفیع. [ رُ ف َ ] (اِخ ) ابوالعالیه ٔ ریاحی تابعی است . (منتهی الارب ). رجوع به ابوالعالیه ٔ الریاحی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بلند، مرتفع بلندپایه، بلندقدر، جلیل، شامخ، منیع، والا
واژگان فارسی سره واژهدان
والا، بلند پایه، بلند بالا، بلند، برجسته، بالا بلند، افراشته
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه