رفقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفقی . [ رِ ] (اِخ ) مولانا رفقی، کسی خوش طبع ظریف است و شعر او لطیف است و این مطلع از اوست : نمی دانم چه سان گویم به شمع خویش سوز دل که گر دم می زنم سوی رقیبان می شود مایل . (مجالس النفائس ص ٤٠٣). رجوع به فرهنگ سخنوارن شود.
رفقی . [ رِ ] (اِخ ) شیخ محمد رفقی افندی . از گویندگان بنام قرن سیزده و از مشایخ نقشبندی بود. در زبان فارسی یدی طولی داشت و آن زبان را تدریس می کرد. اشعار عرفانی فراوانی از او بجای مانده است . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).