رضو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رضو. [ رَ ضُوْ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاخک بخش جویمند حومه ٔ شهرستان گناباد. سکنه ٔ آن ٢٥٢ تن . آب آن از قنات . محصول عمده ٔ آنجا غلات و ابریشم و زعفران . صنایع دستی زنان قالیچه بافی . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩) .
رضو. [ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان رودخانه ٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس . سکنه ٔ آن ٨٠٠ تن . آب آن از رودخانه . محصول عمده ٔ آنجا خرما. مزارع بله، کرت، ده بریگان، چرمان جزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
رضو. [ رَض ْوْ] (ع مص ) غلبه کردن به خشنودی . (تاج المصادر بیهقی ). غلبه کردن بر کسی در خشنودی . (از اقرب الموارد).