رضخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رضخ . [ رَ ] (ع مص ) ریزریز کردن سنگ ریزه را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کوفتن . (دهار) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). و رجوع به رَضْح شود. ◄ عطای اندک دادن کسی را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اندک دادن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). ◄ کوفتن سر مار. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). سر مار شکستن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). ◄ بر زمین زدن کسی را. (ناظم الاطباء) . ◄ زدن زمین را به چیزی . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). (از آنندراج ). ◄ سرون زدن گرفتن تکه ها. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). شاخ زدن گرفتن تکه ها. (از اقرب الموارد). ◄ همدیگر را سنگ انداختن . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
رضخ . [ رَ ] (ع اِ) رَضْخ . خبری که بشنوند و باور ندارند آنرا. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ سهمی از غنایم جنگی که طبق مقررات اسلامی به کسانی که در جنگ شرکت کرده اند، دهند. (فرهنگ فارسی معین ).
رضخ . [ رُ ] (ع اِ) رَضْخ . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به رَضْخ شود.