رشیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشیق . [ رَ ] (ع ص ) رجل رشیق ؛ مرد نیکو و باریک قد. ج، رَشَق . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). مرد نیکو و باریک قد. ج، رَشَق . (آنندراج ). نیکوقد. سروبالا. خوش قد و بالا. کشیده بالا. خوش قد و قامت . خوش قد. (یادداشت مؤلف ). کشیده بالا. (مهذب الاسماء). خوش هیکل . خوش اندام . زیبا. (فرهنگ فارسی معین ): قدرشیق ؛ قد نیکو و باریک . ج، رِشاق . (ناظم الاطباء). ♦ رشیق القد ؛ بَرومند و نیکوقامت . (یادداشت مؤلف ). ◄ کلام ظریف منسجم . (یادداشت مؤلف ). کلام ظریف منسجم، اسم است از رشاقة. (از اقرب الموارد).
رشیق . [ رُ ش َ ] (اِخ ) زاهدی است مصری . (منتهی الارب ).
رشیق . [ رُ ش َ ] (اِخ ) نام جد ابوعبداﷲبن رشیق، فقیه مالکی متأخر. (منتهی الارب ).