رشتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) <BR>۱- (ص نسب.) منسوب به رشت، از مردم رشت.<BR>۲- آن چه که در رشت ساخته شود.<BR>۳- (حامص.) فروتنی، خاکساری.<BR>۴- (اِ.) آن که لجن پاک کند و خاک و خاکروبه برد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) ۱- (ص نسب.) منسوب به رشت، از مردم رشت. ۲- آن چه که در رشت ساخته شود. ۳- (حامص.) فروتنی، خاکساری. ۴- (اِ.) آن که لجن پاک کند و خاک و خاکروبه برد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشتی . [ رُ ] (ص نسبی ) منسوب است به رُشت که نام کیمیاگری بوده است . (آنندراج ) (از انجمن آرا). ♦ زر رُشتی ؛ زر خالص . (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). و رجوع به رُشت شود.
رشتی . [ رَ ] (اِخ ) کاظم بن قاسم حسینی موسوی .او راست : ١- رسائل الرشتی، در جواب مسائل امور الدین و الدنیا. ٢- شرح قصیده ٔ لامیه عبدالباقی عمری در مدح امام موسی بن جعفر. (از معجم المطبوعات مصر ج ١).
رشتی . [ رَ ] (اِخ ) حبیب اﷲ (میرزا)بن محمد علی رشتی اصولی (متوفی نجف ١٣١٢ هَ . ق .). از شاگردان مبرز شیخ مرتضی انصاری و از مراجع تقلید درجه ٔ اول شیعه در عراق عرب بود. گروهی بسیار از مجالس درس او استفاده کرده به مقام اجتهاد رسیده اند. از تألیفات اوست : الاجارة در فروع احکام و قوانین عقد مزبور در حقوق شیعه، اجتماع الامر و النهی، الامامة، بدایعالافکار در اصول فقه، تقریرات درس شیخ مرتضی انصاری، تقلید اعلم، مسأله ٔ غصب، کاشف الظلام فی علم الکلام، التعادل و التراجیع. (از فرهنگ فارسی معین ).