رسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسن . [ رَ ] (ع مص ) مهار ساختن برای شتر و بستن آنرا به ریسمان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). قرار دادن رسن برای ستور، و گویند بستن آن به رسن . (از اقرب الموارد). بستن ستور به رسن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار).
رسن . [ رَ س َ ] (ع اِ) زمام و آنچه بر بینی شتر باشد از مهار. ج، اَرْسان و اَرْسُن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ج، رُسُن . (ناظم الاطباء). رسن و آنچه بر بینی شتر باشد از مهار و ریسمان که بدان چیزها را می بندند، و این مشترک است در عربی و فارسی . ج، اَرْسان، اَرْسُن . (آنندراج ) (از مهذب الاسماء). ابوحاتم گفته است : رسن فارسی است بجز اینکه در دوران جاهلی معرب شده . اعشی گفته است : و یکثر فیهم هبی و اقدمی ومرسون ُ خیل و اعطالُها. و از آن است که بینی را مَرْسَن نامیده اند یعنی جای رسن در ستور. (از المعرب جوالیقی ص ١٦٤). ♦ خَلیعالرسن ؛ وحشی . (ناظم الاطباء). ۩ بی دین . (ناظم الاطباء). ۩ بی قید و اوباش . (ناظم الاطباء). ◄ رمی برسنه علی غاربه ؛ یعنی بگذاشت و رها کرد راه او را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ حبل . (اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
رسن . [ رَ س َ ] (ع اِ) ریسمان، و با تازی مشترکست . (از شعوری ج ٢ ص ١٢). ریس (در تداول مردم قزوین ). (ناظم الاطباء). ریسمان . حبل . (ترجمان القرآن ) (دهار) (ناظم الاطباء). ریسمانی که بدان چیزهارا می بندند، در سنسکریت رشتابه معنی رسن است . (فرهنگ نظام ). سَب ّ. (دهار) (منتهی الارب ). سبب . (ترجمان القرآن ) (یادداشت مؤلف ) (منتهی الارب ). عِصْمَة. (دهار). شطن . (ترجمان القرآن ). طناب . (ناظم الاطباء). ربقه . قید. قیاد. مقود. مَرَس . مَرَسة. (یادداشت مؤلف ). بند. (فرهنگ فارسی معین ). اخلج . تِرْشاء. خطیر. خلیج . خیط. شطن . شنق . عَرْس . عِلاق . عَلاقَه . عُنَّة. کَرّ. کَصَیصة. مَدْم َ. مَرّ. مرسة. مِطوَل . معلق . مِقاط. وِقام . (منتهی الارب ). رَسْن . (دهار) : همی برد دانای رومی رسن هم آن مرد را نیز با خویشتن . فردوسی . ددی بود مهتر ز اسبی به تن بسر بر دو گیسو سیه چون رسن . فردوسی . پرستنده را گفت کای کم ز زن نه زن داشت این دلو و چرخ و رسن بیامد رسن بستد از پیشکار شد آن دلو دشوار بر شهریار. فردوسی . هر آنکس که با کین او دست سود به دستش دهد دست محنت رسن . فرخی . شدم به صورت چنبر که زلف او دیدم بصورت رسن و اصل آن رسن عنبر. عنصری . گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد رسن و رشته ٔ جنبنده به مار انگارد. منوچهری . گاهش اندر شیب تازم گاه تازم بر فراز چون کسی کو گاه بازی برنشیند بر رسن . منوچهری . جلادش [ حسنک ] استوار ببست و رسنها فرودآورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٤). قاید به میان سرای رسیده بود و ناچخ و تبر اندرنهادند و وی را تباه کردند و رسنی در پای او بستند و گرد شهر بگردانیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٨). ای خواجه رای درست این است که تو دیدی اما قضای آمده رسن در گردن افکنده و می کشد.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٠) پس دارها کشیدند و بر رسن استوار ببستند، و روی دارها به خشت پخته و گچ محکم کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩٣). خوارزمشاه آنگاه خبر یافت که بانگ غوغا از شهر برآمد که در پای وی رسن کرده بودند می کشیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٨). این ستوران ِ کرده در گردن رسن جهل و سلسله ٔ وسواس . ناصرخسرو. رسن در گردن یوزان طمع کرد طمع بسته ست پای بازگیران . ناصرخسرو. ازین جدا نتوان کرد جود را به حسام بر آن دگر نتوان بست بخل را به رسن . انوری . از چاه غمم برآوریدی در نیمه ٔ ره رسن گسستی . خاقانی . دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو زیر خزینه ٔ شکم کاسه ٔ سر ز مضطری . خاقانی . تو در چاه تحیر مانده وزبهر خلاص تو خیال او رسن در دست بر بالای چاه اینک . خاقانی . هم به تو بر سخت جفا کرده اند زآن رسنت سست رها کرده اند. نظامی . گفت ای ایبک بیاورآن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن . مولوی . من به پشتی ّ تو تانم آمدن تو نگه دارم در آن چه بی رسن . مولوی . لاجرم از سحریزدان مرد و زن رفته اندر چاه جاهی بی رسن . مولوی . بسْتانْد رقیبم سر زلفت ز کف و رفت دل نعره زنان شد که فلان رفت و رسن برد. کمال خجندی . شهاب دایم از رشک رای روشن او همی بپیچد بر خود چو تاب داده رسن . کلیم (از شعوری ). شد یوسف آنکه رشته ٔ حب الوطن گسیخت آمد برون ز چاه کسی کاین رسن گسیخت . صائب تبریزی (از آنندراج ). ♦ امثال : هم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را اگرچه هست دراز. رودکی . مگر به من گذرد هست در مثل که رسن اگرچه دیر بود بگذرد سوی چنبر. عنصری . نتوان شد به آسمان به رسن . عنصری . وین نخوت و حرص درکشیده ناگه چو رسن سرت به چنبر. ناصرخسرو. هم به فرمان تواند ارچه بزرگند شهان هم به چنبر گذرد گرچه دراز است رسن . قطران . گرچه آنجا دیر ماندم سر نهادم زی تو باز سر سوی چنبر کشد گرچه دراز آید رسن . قطران . رسن را اگرچند باشد درازی سرانجام خواهد گذشتن به چنبر. امیرمعزی . هست معروف این مثل گرچه دراز آید رسن آخرالامر آن رسن را سر سوی چنبر رسد. امیرمعزی . گرچه رسن ای ملک دراز آید آخر سر او رسد سوی چنبر. امیرمعزی . هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سرتافته گرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن . سنایی . چون رسنهای الهی را گذر بر چنبر است پس تو گر مرد رسن جویی چرا چون عرعری . سنایی . زلف تو افکند رسنش هر زمان دراز داند که عاقبت گذرش هم به چنبر است . ظهیر فاریابی . چون گذر در چنبر آید جاودان چند درگیری رسن گرد جهان . عطار. این مثل اندر جهان از همه شهره تر است رشته اگرچه دراز سر سوی چنبر برد. ادیب . به هیچگونه سخن در محل تو نرسد هرآینه نتوان شد به آسمان به رسن . ؟. با رسن به آسمان نتوان شد . (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٣٥٨). رسن به دست کسی دادن . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٦٧). گذر رسن بر چنبر است . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٢٧٠). اِقلید؛ رسن از برگ خرما که سر خنور را بدان بندند. تِرْشاء؛ رسن دلو. (منتهی الارب ). جُمَّل ؛ رسن کشتی . (دهار). رسن سطبر کشتی . خُرابَه ؛ رسن از پوست درخت . خِناق ؛ رسن پاره ای که در طرف رسن بزرگ یا در گوشه ٔ دلو بندند. درکه ؛ باره ٔ رَبَض . رسن پالان . (منتهی الارب ). رَبْقَه ؛ رسن گردن بند. (دهار). رشا؛ رسن دلو. (دهار). رسن دلو، یا عام است . رشاء ملص ؛ رسن دلو که تابان و لغزان باشد. شریط؛ رسن که از پوست خرما بافته جهت تخت و مانند آن، یا عام است . (منتهی الارب ). طَنِب، و طُنُب ؛ رسن خیمه . (دهار). عِصام ؛ رسن دلو و مشک . عقال ؛رسن که بدان ساق و وظیف شتر را به هم بندند. علق، علاق، علاقة، مُعلق ؛ رسن به چرخ آویخته . قِماط؛ رسن که بدان پای گوسپند کشتنی را بندند. مثلوث ؛ رسن سه تاه . مربوع ؛ رسن چهارتاه . مِهار؛ رسن که بدان شتر را کشند. (منتهی الارب ). ♦ از رسن سست رها کردن ؛ آسان از بند و قید فرگذاردن و آزاد ساختن : هم به تو بر سخت جفا کرده اند زآن رسنت سست رها کرده اند. نظامی (از آنندراج ). ♦ در رسن کسی بودن ؛ بدو توسل جستن . (یادداشت مؤلف ). چنگ درزدن . امید بدان کس بستن : شصت سالست که من در رسن اویم گر بمیرم تو نگر تا نکنی زاری . ناصرخسرو. ♦ رسن آفتاب ؛ کنایه از خطوط شعاعی آن است . (آنندراج از فرهنگ زلیخای جامی ). ♦ رسن برزدن ؛ طناب کردن . اندازه گرفتن به ریسمان . (یادداشت مؤلف ) : همه پادشاهی شدند انجمن زمین را ببخشید و برزد رسن . فردوسی . بر و کفت و یالش بمانند من تو گویی که داننده برزد رسن . فردوسی . ♦ رسن جو ؛ که رسن را بجوید. که در جستجوی طناب باشد. به مجاز، آنکه در فکر توسل و تمسک باشد : چون رسنهای الهی را گذر بر چنبر است پس تو گر مرد رسن جویی چرا بر چنبری . سنایی . ♦ رسن دادن به دست کسی ؛ ظاهراً کنایه است از بند بر دست او نهادن و مقید ساختن : هر آنکس که با کین او دست سود بدستش دهد دست محنت رسن . فرخی . ♦ رسن در گردن آفتاب کردن ؛ مراد زلف گرداگرد چهره ٔ روشن، تشبیه است . (از آنندراج ). ♦ رسن در گردن آمدن ؛ با کمال عجز و معذرت آمدن . (آنندراج ). عاجز و مغلوب شدن . (از مجموعه ٔ مترادفات ). پیش آمدن تعلیم را. ♦ رسن سست کردن ؛ کنایه از مهلت و فرصت دادن . (آنندراج ). ♦ سر رسن بازیافتن ؛ سر رشته بدست آوردن . رمز کار و راه موفقیت را پیدا کردن . (یادداشت مؤلف ) : هر کس به شغل خویش فرورفت و بازیافت از رای خویش و بَرْکت خواجه سر رسن . فرخی . ◄ تار و رشته . (ناظم الاطباء). ◄ زمام و افسار. ج، اَرْسن، اَرْسان . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ رسن کشتی ؛ طناب سه لا یا چهارلا که به کشتی می بندند. (ناظم الاطباء). ♦ رسن لنگر ؛ طناب کلفتی که لنگر کشتی را بدان بند می کنند. (ناظم الاطباء). ◄ اندازه ای بوده است برای پیمایش و مساحی . (یادداشت مؤلف ) : یکی کوه یابی مر او را به تن بر و کفت و یالش بود ده رسن . فردوسی .