رستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رستی . [ رُ ] (اِخ ) عبداﷲبن محمدبن عمر زهری رستی . از عم خود رسته ٔ اصفهانی روایت دارد. (از لباب الانساب ).
رستی . [ رَ ] (حامص ) خلاص ونجات . (ناظم الاطباء). خلاص و نجات یافتن . (برهان ).
رستی . [ رُ ] (حامص ) چیرگی . (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از شعوری ج ٢ ورق ٢٧) (فرهنگ رشیدی ). غلبه . استیلاء. (فرهنگ فارسی معین ). غلبه و فتح و ظفر و استیلا. (ناظم الاطباء). غالب شدن و مستولی گردیدن . (از برهان ). ◄ منسوب به رُست (با تمام معانی ) به معنی دلیری . (از فرهنگ نظام ). دلیری و شجاعت . (فرهنگ فارسی معین ) (انجمن آرا) (آنندراج ). خیرگی و دلیری و شجاعت . (ناظم الاطباء) (برهان ). دلیری . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). گستاخی . دلیری . جسارت . (یادداشت مؤلف ). دلیری، و به کسی که دلیرباشد رست گویند. (از شعوری ج ٢ ورق ٢٧) : گردون که دایم آرد هر سختیی برویم آورد از طرفها در کار بنده سستی از روی لاف گفتم آرم به خاک پشتش هرچند این حکایت خود بود محض رستی . کمال الدین اسماعیل . ◄ توانایی . (ناظم الاطباء). ◄ محکمی . استحکام . (از فرهنگ نظام ).پایداری . (ناظم الاطباء). محکمی . (انجمن آرا) (آنندراج ) (از شعوری ج ٢ ورق ٢٧) (فرهنگ رشیدی ). صلابت . مقابل سستی . (یادداشت مؤلف ) : مشک را از باد رستی می دهی خیر را تعلیم کستی می دهی . عطار. و رجوع به رُست شود.