رسته گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسته گردیدن . [ رَ ت َ / ت ِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) رسته شدن . رهایی یافتن . آزاد گردیدن . خلاص یافتن . خلاص گشتن : سخن خوب گوید چو دارد خرد چو باشد خرد رسته گردد ز بد. فردوسی . ببینیم تا چون توان کرد کار که تا رسته گردند آن دو سوار. فردوسی . نشین راست با هر کسی راست خیز مگر رسته گردی گه رستخیز. اسدی . روزم به وفا خجسته گردد بختم ز بهانه رسته گردد. نظامی . و رجوع به رسته ورسته شدن و پاورقی آن و رسته گشتن شود.