رسته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسته شدن . [ رَ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آزاد شدن . رها شدن . رهایی یافتن . رستگار شدن .خلاص یافتن . رها گشتن . (یادداشت مؤلف ) : ناهید چون عقاب ترا دید روز صید گفتا درست هاروت از بند رسته شد. دقیقی . مگر یک رمه نامداران سران شود رسته از غل ّ و بند گران . فردوسی . چو پیروزگر دادمان دستگاه گنه کار شد رسته با بیگناه . فردوسی . بدان رومیان بر ببخشودشاه گنه کار شد رسته با بیگناه . فردوسی . چو شد رسته از جنگ برگاشت روی تهمتن همی بود پرخاشجوی . فردوسی . وگر به پاکی و طهر و طهارت و عصمت ز مرگ رسته شدی فاطمه بدی اندر. ناصرخسرو. قول و عمل چون بهم آمد بدان رسته شدی از تن غدار خویش . ناصرخسرو. رسته شد از بار جهل هرکه خرد جان و دلش را ستوده برهون شد. ناصرخسرو. راستی کن که اندرین رسته نشوی جز به راستی رسته . سنایی .
رسته شدن . [ رُ ت َ / ت ِ ش ُدَ ] (مص مرکب ) رستن . روییدن . سر زدن . برآمدن . (یادداشت مؤلف ) : زمین سربه سرکشته و خسته شد و یا لاله و زعفران رسته شد. فردوسی . وای فردا که شود رسته ز گلزار تو خار. سوزنی . و رجوع به رُستَه و رُستن شود.