رستنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رستنی . [ رَ ت َ ] (ص لیاقت ) لایق نجات . سزاوار رهایی . (یادداشت مؤلف ). ◄ (حامص ) رها شدن و نجات یافتن و در رفتن . (فرهنگ نظام ).
رستنی . [ رُت َ ] (ص لیاقت ) روییدنی . قابل رستن . لایق رستن . (یادداشت مؤلف ). چیزی که روییدنش لازم باشد. (لغات ولف ). لایق رشد و نمو. قابل بالیدن و بلند شدن : ترا پنج ماهست از آبستنی ازین نامور بچه ٔ رستنی . فردوسی . ◄ (اِ) بمعنی گیاه و روییدنی است . (از شعوری ج ٢ ص ٢٧). بمعنی عموم روییدنیست از درخت و گیاه و امثال آنها. (آنندراج ) (انجمن آرا). گیاه و نبات . (ناظم الاطباء). گیاه . نبت . نبات . نامیه . (یادداشت مؤلف ). هرچه بروید و ببالد. (ناظم الاطباء). آنچه از زمین روید چون گیاه و غیر آن . (فرهنگ نظام ) : ببالید کوه آبها بردمید سر رستنی سوی بالا کشید. فردوسی . جز از رستنی ها نخوردند چیز ز هرچ از زمین سر برآورد نیز. فردوسی . وز آن پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید. فردوسی . خورد رستنی از زمین آب و خاک کند همچو خود هرچه را خورد پاک . فردوسی . زمین است چون مادری مهرجوی همه رستنیها چو پستان اوی . اسدی . ستاره ست گلهای بسیار او همه رستنی برگ و ما بار او. اسدی . من به یمگان در نهانم علم من پیدا چنانک فعل نفس رستنی پیداست او در ویج و حب . ناصرخسرو. تخم و بر و برگ همه رستنی داروی ما یا خورش جسم ماست . ناصرخسرو. این رستنی است نارون هر سو وآن بی سخن است وین سوم گویا. ناصرخسرو. رگ رستنی در زمین گشته سخت به رقص آمده برگهای درخت . نظامی . نموده ناف خاک آبستنیها ز ناف آورده بیرون رستنیها. نظامی . رستنی را به سبزی آهنگست همه سرسبزیی بدین رنگست . نظامی . در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ بنام آن بیابان بیابان مرگ . نظامی . رستنی سر برون زد از دل خاک زنگ خورشید گشت از آینه پاک . نظامی . انجبار؛ رستنی است سرخ رنگ، معرب انگبار. جنبه ؛ هر رستنی که فوق تره و کم از شجره است . (از منتهی الارب ). ◄ نباتی . ◄ هنگام روییدگی . (ناظم الاطباء). ◄ زمان روییدن گیاه . (از شعوری ج ٢ ورق ٢٧). ◄ مکان روییدگی هر چیزی که بروید. (ناظم الاطباء). مکان روییدن گیاه .