رزمگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رزمگه . [ رَ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف رزمگاه . میدان جنگ . (ناظم الاطباء) : گو پیلتن دیدبا تیغ تیز فکنده بر آن رزمگه رستخیز. فردوسی . وز آن روی کیخسرو آید پدید که یارد بر این رزمگه آرمید. فردوسی . به تاراج بینی همه زین سپس نه برگردد از رزمگه شاد کس . فردوسی . ببینید تا چاره ٔ کار چیست بدین رزمگه مرد پیکار کیست . فردوسی . هر کجا رزمگه تو بود از دشمن تو میل تا میل بود دشت ز خون مالامال . فرخی . ملک باید که اندر رزمگه لشکرشکن باشد ملک باید که اندر بزمگه گوهرفشان باشد. فرخی . به رزمگه چه نماید؟ شجاعت و مردی به بزمگه چه نماید؟سخاوت و احسان . فرخی . به هر رزمگه در بداده ست داد چو آید کند هرچه رفته ست یاد. اسدی . مرو تا نبرد دلیران کنیم در این رزمگه جنگ شیران کنیم . نظامی . به رزمگه خدای جنگ بگذرد چو چشم شیر لعل گون قبای او. ملک الشعراء بهار. ♦ رزمگه ساختن ؛ آماده کردن میدان جنگ . ترتیب دادن ناوردگاه : نخستین که ما رزمگه ساختیم سخن رفت و زین کار پرداختیم . فردوسی . و رجوع به رزمگاه شود.