رزق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع. ] (اِ.) روزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] (اِ.) روزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رزق . [ رِ ] (اِخ ) یا مدینةالرزق . یکی از سرحدهای عجمیان در بصره پیش از آنکه نشان و حد پیدا کنند مسلمانان . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). یکی از سرحدات میان مسلمانان و کفار عجم در بصره بوده است . (از معجم البلدان ).
رزق . [ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بایک بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه . سکنه ٔآن ٤١٧ تن . آب آنجا از قنات . محصولات عمده ٔ آن غلات ومیوه و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
رزق . [ رَ ] (ع مص ) دادن خدا بندگان را و عطا کردن آنها را روزی . (ناظم الاطباء). ◄ روزی دادن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). رسانیدن خدای بسوی کسی روزی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ شکر کردن کسی را. لغت ازدی است . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). شکر کردن کسی را. لغت ازدی است . گویند ازآن است فرموده ٔ خدا : و تجعلون رزقکم انکم تکذبون . (قرآن ٨٢/٥٦). (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ دادن، و از آن است درباره ٔ خدیجه رضی اﷲ عنها: رُزقت ُ حبها؛ یعنی اِن حبها فضیلة حصلت لی .(منتهی الارب ). دادن . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ نفع بخشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ زوبین زدن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). ◄ پالان پس انداختن شتر. (تاج المصادر بیهقی ).
مترادف و متضاد واژهدان
روزی معیشت، نان توشه، درآمد، عایدی
واژگان فارسی سره واژهدان
روزی، خوردنی، خوراکی
واژگان قرآن
مَن یَرْزُقُکُم مِّنَ السَّمآءِ «رزق» در لغت به معناى بخشش مستمر و متداوم است، اعم از مادّى یا معنوى، بنابراین، هر گونه بهره اى را که خداوند نصیب بندگان مى کند، از مواد غذایى، مسکن و پوشاک، و یا علم و عقل و فهم و ایمان و اخلاص، به همه اینها «رزق» گفته مى شود، و آنها که مفهوم این کلمه را محدود به جنبه هاى مادى مى کنند، توجّه دقیق به موارد استعمال آن ندارند، و از آنجا که بخشنده تمام مواهب در حقیقت خدا است، «رازق» و «رزّاق» به معناى حقیقى، تنها بر او اطلاق مى شود.(9)