رزبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رزبان . [ رَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) پرورنده ٔ رز یعنی تاک انگور. (آنندراج ) (انجمن آرا). محافظ باغ انگور. (فرهنگ فارسی معین ). کَرّام . (دهار). انگورکار. رزوان . (یادداشت مؤلف ) : بیار آنچه به کردار دیده بود نخست روان روشن بستد بقهر از او رزبان رز آنچه قطره ٔ اوگر فروچکد بزمین ضریر گوید چشم من است و مرده روان . ابوشکور بلخی (از انجمن آرا). از چرا ترسد ای شگفت از باد چو نترسد همی رز از رزبان . فرخی . رزبان ز بچگان رزان باز کرد پوست بی آنکه بچگان رزان را رسد زیان . فرخی . باز رزبان به کارد برد رز بچه ٔ نازنین کند قربان . فرخی . رفت رزبان چو رود تیر به پرتاب همی به رز اندر به شتاب از ره دولاب همی . منوچهری . رزبان تاختنی کرد بشهر از رز خویش در رز بست بزنجیر و به قفل از پس و پیش . منوچهری . رزبان شد بسوی رز به سحرگاهان کو دلش بود همیشه سوی رز خواهان . منوچهری . رزبان آمد و حلقوم همه بازبرید قطره ای خون بمثل از گلوی کس نچکید. منوچهری . ◄ باغبان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) (از شعوری ج ٢ ص ١٢) (برهان ). گاه از رزبان مطلق باغبان اراده شود. ناطور. دخو. تاک نشان . (یادداشت مؤلف ).