رزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رزان . [ رَ] (اِخ ) دهی از دهستان رودمیان خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه . سکنه ٔ آن ١٣١ تن . محصولات عمده ٔ آن غلات . آب آنجا از قنات . صنایع دستی آنجا قالیچه بافی و کرباس بافی می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
رزان . [ رَ ] (اِ) ج ِ رز. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). درخت انگور. (شعوری ج ٢ ص ١٢). و غالباً بجای مفرد بکار رود : آن برگ رزان است که بر شاخ رزان است گویی بمَثَل پیرهن رنگرزان است . منوچهری . شد از بیم رخها به رنگ رزان سر تیغ چون دست وَشّی رزان . اسدی . خزان بد گه برگ ریز رزان جهان سبز بیرم، بزردی رزان . اسدی . بهمن کنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود. ناصرخسرو. هرکه در دهر کشد سر ز تو چون شاخ رزان پایمال ستم و غصه شود چون انگور. سلمان ساوجی . ◄ تاکستانها. موستانها. باغهای انگور : نشابوریان بر رزان و باغها میشدند و مردان ریش میگرفتند و بیرون میکشیدند و سرشان میبریدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٦). از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی و در آن رزان و باغها خود را افکندند و سلاحها بینداخته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٦). وقت خزان به یاد رزان شد دلم فراخ وقت بهار شاد به سبزه و گیا شدم . ناصرخسرو. حرف چبود تا تو اندیشی از آن صوت چبود خار دیوار رزان . مولوی .
رزان . [ رَ ] (نف ) نعت فاعلی از رزیدن . رنگ کننده . (آنندراج ). و رجوع به رَز ورنگرز شود. ◄ رنگین . الوان : آن برگ رزان بین که برآن شاخ رزان است گویی به مَثَل پیرهن رنگرزان است . منوچهری .