ردف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ردف . [ رِ ] (ع اِ) نشیننده ٔ سپس سوار. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). ◄ هرچه در پس چیزی لازم باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء)(منتهی الارب ). هرچه تابع چیزی باشد. (از اقرب الموارد). ◄ سرین . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). میان سرون . (یادداشت مؤلف ). کفل . (از اقرب الموارد). ◄ عَجُز. (از اقرب الموارد). ◄ شب و روز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ سرانجام بد کار یا تَبِعَت امر. (از اقرب الموارد). انجام بد از کاری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ جلیس پادشاه که بطرف دست راست نشیند و در همه ٔ مصالح تا نشست و برخاست و خوردن و آشامیدن و نوعاً در همه ٔ کار دوم پادشاه باشد و چون پادشاه به جنگ رود او به جایش نشیند. ج، اَرْداف، رِداف . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). در جاهلیت جلیس پادشاه بود و پس از وی می نوشید و در جنگ به جای او می نشست و آنگاه که غنیمت جنگی می آمد آن را میگرفت . ج، اَرْداف . (از المنجد). همنشین پادشاه در سمت راست وی که پس از او بیاشامد و هنگام جنگ به جای وی نشیند. (از اقرب الموارد). و رجوع به رِدافة شود. ◄ تابع. (المنجد). ◄ (اصطلاح عروض ) یکی از حروف علت ساکن که در شعر پیش از حروف رَوی ّ بلافاصله آرند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون پس از شرح ردف گوید: رعایت تکرار ردف مطلقاً واجب است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). هر الف و واو و یاء که ماقبل رَوی ّ باشد. و قافیه ای را که صاحب ردف است مُرْدَف خوانند. (از المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس رضوی ص ١٩٠) : قافیه در اصل یک حرف است و هشت آن را تبع چار پیش و چار پس این نقطه آنها دایره حرف تأسیس و دخیل و ردف و قید آنگه روی بعد از آن وصل و خروج است و مزید و نایره . و رجوع به مرآة الخیال ص ١٠٨ شود. ◄ نتیجه است در اصطلاح منطق . (از مفاتیح العلوم ) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اِخ ) ستاره ای نزدیک نسر واقع. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نام دیگر ذنب الدجاجة است . (جهان دانش ). و آن یکی [ ستاره ] روشن که بر دمچه ٔ اوست [ دجاجة از صور فلکی ] ردف خوانند. (التفهیم ).
ردف . [ رَ دَ ] (ع مص ) لغتی است از رَدْف در پیروی کاری . (از اقرب الموارد).
ردف . [ رَ ] (ع مص ) پیروی کردن کسی را و پیرو او شدن . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). پیروی کردن کسی را. (از اقرب الموارد). از پی فراشدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). از پی درآمدن . (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥١). ◄ پشت سر کسی سوار شدن . (ناظم الاطباء). از پی کسی درنشستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کسی را از پی خود سوار کردن . (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥١).