رخشانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخشانی . [ رَ / رُ ] (حامص ) حالت رخشان . صفت رخشان . رخشندگی . درخشندگی . تابناکی . تابندگی . تلألؤ. لمعان .درخشانی . بریق . براق . (یادداشت مؤلف ) : فروتر ز کیوان ترا اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد. ابوشکور بلخی . دوان شد به بالین او اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد. فردوسی . خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی . منوچهری . سالها باید که تا ازآفتاب لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب . مولوی . و رجوع به رخشان شود. ◄ صیقلی . (یادداشت مؤلف ).