رحم آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحم آوردن . [ رَ وَ دَ ] (مص مرکب ) مهربانی کردن . دلسوزی کردن . شفقت ورزیدن . (فرهنگ فارسی معین ). رحم کردن . مهربانی نشان دادن . رأفت و شفقت نمودن : رحم نآورد به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیره ٔ جانهاشان . منوچهری . دریاب که آسمان نمی بارد جان رحم آرکه از زمین نمی روید دل . انوری . چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ میزاید چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد. خاقانی . و بر دوست و بیگانه رحم نیارند. (گلستان ). آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است آدمی را تن بلرزد چون ببیند نیش را. سعدی . ◄ از جرم و تقصیر کسی درگذشتن . عفو کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : و به کمترین گناهی عقوبت عظیم کردی و هیچ رحم نیاوردی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٧). رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان . (گلستان ).