رحم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ حِ) [ ع. ] (اِ.) زهدان، بچه دان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ حْ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- مهربانی. ۲- بخشودن، گذشتن.
(رَ حِ) [ ع. ] (اِ.) زهدان، بچه دان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحم . [ رَ ح َ ] (ع مص ) رَحْم . مصدر به معنی رحامة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رَحِمت ْ رَحَماً و رَحْماً؛ یعنی بیمار رَحَم گردید. (منتهی الارب ). و رجوع به رحامة و رَحْم شود.
رحم . [ رَ ] (ع مص ) مصدر به معنی رحامة. (ناظم الاطباء).و رجوع به رحامة و رَحَم شود. نالیدن شتر از زهدان پس از زه . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).
رحم . [ رَ ] (از ع، اِمص ) مهربانی و عطوفت و شفقت و لرس و غمخواری و نرم دلی . (ناظم الاطباء). مهربانی . (دهار) : رحم خواهی رحم کن بر اشکبار رحم خواهی بر ضعیفان رحمت آر. مولوی . خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد. حافظ. ♦ بارحم ؛ رحیم . رؤف . مهربان . که رأفت و رحمت داشته باشد. که مهر و شفقت داشته باشد. ♦ بی رحم ؛ که رحم و شفقت نداشته باشد. نامهربان . سخت دل . سنگدل : مرا گر قوم بی رحمان براندند بجوید رحمت و اقبال رحمان . ناصرخسرو. بار بی اندازه دارم بر دل از سودای عشقت آخر ای بی رحم باری از دلم برگیر باری . سعدی . چون دشمن بی رحم فرستاده ٔ اوست بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست . سعدی . ♦ بی رحمی ؛ صفت بی رحم . نامهربانی . سخت دلی . سنگدلی : به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان زند تیشه بر خویشتن . سعدی . ♦ رَحِم َاﷲ ؛ رحمت کند خدا. خداوند بیامرزاد. ♦ رَحِم َ اﷲ نباش الاول ؛ کنایه از هجو و مذمت شخص تازه و مدح اماثل و اقران او که قبل از او بوده اند و افسانه ٔ شخص نباش معروف است . نظیر: صد رحمت به کفن دزد اول . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ♦ رَحِمَک اﷲ ؛ خدا ترا بیامرزاد. خدا ترا رحمت کند. لفظی است که در مقام طلب رحمت و آمرزش برای کسی بکار رود. ♦ رَحِمَهُم ُ اﷲ ؛ خداوند آنان را بیامرزد. خدا رحمت شان کند : و حکایات سیر ملوک ماضی رحمهم اﷲ...(گلستان ). ♦ امثال : رحم خوب است اگر در دل کافر باشد . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٢٥).
مترادف و متضاد واژهدان
ترحم، دلسوزی، رافت، رحمت، شفقت، مهربانی، مهرورزی بخشایش، عفو، گذشت
فرهنگ طیفی واژهدان
شفقت، رحمت، امان، مهلت، تحمل، عفو
واژگان فارسی سره واژهدان
مهرورزی، مهربانی، زهدان، دلسوزی، بخشایش