رحلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ لَ) [ ع. رحلة ] (مص ل.)<BR>۱- کوچیدن، کوچ کردن.<BR>۲- مردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ لَ) [ ع. رحله ] (مص ل.) ۱- کوچیدن، کوچ کردن. ۲- مردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحلت . [ رِ ل َ ] (ع اِمص ) کوچ . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هجرت . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). روانگی . (ناظم الاطباء). روانه و راهی شدن : نه در بحارقرارت نه در جبال سکون چه تیزرحلت پیکی چه زودرو سیاح . مسعودسعد. دوال رحلت چون برزدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر. مسعودسعد. اهل سرخس می نشناسند حق من تا رحلتی نباشد از این جایگه مرا. سنایی . ◄ مرگ و وفات و موت . (ناظم الاطباء). مجازاً، موت . مرگ . (یادداشت مؤلف ). هجرت از دنیا به آخرت . حرکت کردن و روانه شدن از حیات بسوی ممات : وچون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد. (کلیله و دمنه ). که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک . (کلیله و دمنه ). تا بلای ناگهان دیدم ز هجر رخت رحلت ناگهان دربسته ام . عطار. خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت . سعدی . کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید. سعدی . شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
حرکت، درگذشت، فوت، مردن، مرگ، موت، نزع، وفات حرکت، سفر، کوچ، کوچیدن، مهاجرت، نهوض (متضاد: ولادت، توقف، حضر)
واژگان فارسی سره واژهدان
مرگ، مردن، کوچ