رحل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)۱ - اسباب و اثاث.<BR>۲- منزل، مأوا.<BR>۳- پالان شتر.<BR>۴- وسیلهای که قران یا کتاب را هنگام خواندن روی آن میگذارند. ج. رحال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (مص ل.) کوچ کردن، رحلت کردن.
(~.) [ ع. ] (اِ.)۱ - اسباب و اثاث. ۲- منزل، مأوا. ۳- پالان شتر. ۴- وسیلهای که قران یا کتاب را هنگام خواندن روی آن میگذارند. ج. رحال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحل . [ رَ ] (ع مص ) ترک کردن شهری را. (از اقرب الموارد). کوچ کردن . (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از صراح اللغة) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ پالان نهادن بر شتر. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از دهار) (از مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). ◄ بلند کردن . رحل فلاناً بسیفه رحلاً؛ بلند کرد شمشیر خود را برای فلان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بر اذیت صبر کردن . (آنندراج ). بر اذیت کسی صبر کردن : رحلت له نفسی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ سوار شدن بر شتر. (اقرب الموارد).
رحل . [ رَ ] (ع اِ)پالان شتر. ج، اَرْحُل، رِحال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). پالان شتر. (ترجمان القرآن ترتیب عادل ) (از صراح اللغة) (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (دهار). پالان اشتر با جمله آلتها و گویند پالان خر. ج، اَرْحُل، رِحال . (مهذب الاسماء). جهاز شتر که خردتر از قتب باشد. (از اقرب الموارد). جهاز شتر و آن خردتر از قتب باشد و مردان بر آن نشینند. (یادداشت مؤلف ). مَرکب شتر. (غیاث اللغات ). ◄ مسکن و منزل . (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). مسکن و جای باش مرد. (ناظم الاطباء). جای باش مرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بنگاه . (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). خانه . مسکن . منزل . (یادداشت مؤلف ). مثوی و منزل . گفته شود: «عاد المسافر الی رحله و الماء فی رحله »؛ ای منزله . (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ رخت و اسباب همراهی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). آنچه از اثاث همراه برداشته شود وفقط به ظرف اطلاق شود و در قرآن است : «اجعلوا بضاعتهم فی رِحالهم ». (قرآن ٦٢/١٢)؛ ای فی اوعیتهم . (از اقرب الموارد). رخت مسافر. (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). رخت و اسباب . (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ).اثاث و متاع . (یادداشت مؤلف ) : قلعه ای خواست که بدان مستظهر شود و رحل و ثقل و عیال و اموال خویش آن جایگاه فرستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٦). ♦ رحل اقامت ؛ صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است، اما استوارنیست و شعری که از محسن تأثیر نقل کرده، شاهد در رحل اقامت بودن است، به معنی قرار داشتن قرآن در جایگاه بخصوص آن : به صفا حسن رخت تابه قیامت باشد مصحف روی تو در رحل اقامت باشد. محسن تأثیر (از آنندراج ). و رجوع به رحل در این معنی شود. ♦ رحل اقامت افکندن ؛ ساکن شدن . مقیم گردیدن . اقامت ورزیدن . مقیم شدن . القاء عصی . القاء جراء. (یادداشت مؤلف ). ◄ مجازاً، به معنی دو تخته ٔ چوبین که قرآن مجید را در آن نهند در هنگام تلاوت . (از غیاث اللغات ). دو تخته ٔ صلیبی شکل و متقاطع که کتاب و یا قرآن مجید را هنگام قرأت بروی آن نهند و گیرخ و کیرخ نیز گویند. (ناظم الاطباء). چیزی باشد از چوب که در وقت تلاوت قرآن مجید بر آن گذارند و شعرا خط و ابروی خوبان را بدان تشبیه دهند. (آنندراج ) : قلم برداشت و با ما معمایی نهاد غریب و کتابی از رحل برگرفت و آن را بر پشت آن نبشت بخط خود به من داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٦٩).
رحل . [ رُح ْ ح َ ](ع ص، اِ) ج ِ راحِل . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بار، رخت جایگاه، ماوا، منزل رحلت، کوچ جزوهکش
واژگان فارسی سره واژهدان
مردن، درگذشتن