رحا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحا. [ رَ ] (اِخ ) ابوسعید. پیشوای فرقه ای از مانویه و اومانیان . رجوع به ابوسعید شود.
رحا. [ رَ ] (اِخ ) کوهی است میان کاظمه و سیدان . رجوع به معجم البلدان شود.
رحا. [ رَ ] (ع اِ) رَحی ̍. سنگ آسیا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) : همیشه تا فلک آبگون همی گردد گهی بسان رحا گه حمایل و دولاب . مسعودسعد. منحنی میشود فلک پس از آن گر در او گردش رحا باشد. مسعودسعد. همیشه تا فلک اندر سه وقت هر سالی شود بگشت رحا و حمایل ودولاب . مسعودسعد. ◄ آسیا. (غیاث اللغات ) : باقیست چرخ کرده ٔ یزدان و شخص تو فانیست زآنکه کرده ٔ این نیلگون رحاست . ناصرخسرو. ◄ کاسه ٔ فراخ . (مهذب الاسماء). ◄ بیماریی باشد مر زنان رابه آبستنی ماننده در عظم بطن و فساد لون و احتباس طمث . (یادداشت مؤلف ).