رحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (ص.) بسیار سفر کننده ؛ ج. رحاله.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ حّ) [ ع. ] (ص.) نیک دانا و ماهر در پالان نهادن ؛ ج. رحاله.
(~.) [ ع. ] (ص.) بسیار سفر کننده ؛ ج. رحاله.
(رِ) [ ع. ] (اِ.) جِ رحل. ۱- پالان شتر. ۲- اسباب و اثاث سفر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحال . [ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر. سکنه ٔ آن ٨ تن . آب آن از چشمه . محصولات آن غلات و حبوب و صنایع دستی آنجا فرش و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
رحال . [ رَح ْ حا ] (ع ص ) ماهر و نیک دانا در پالان نهادن و سوار شدن شتر. (ناظم الاطباء). نیک دانا و ماهر در پالان نهادن . (آنندراج )(منتهی الارب ). نیک دانا و ماهر در پالان شتر ساختن . (از اقرب الموارد). ◄ کسی که پالان شتر سازد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه پالان شترفروشد. (مهذب الاسماء). ◄ کسی که به این طرف و آن طرف سفر کند. (ناظم الاطباء). این نسبت به کثرت سیاحت و مسافرت دلالت دارد. (از انساب سمعانی ).
رحال .[ رِ ] (ع اِ) نوعی از فرش و گستردنی . (ناظم الاطباء). گستردنی یمنی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). گستردنی یمنی یا آنکه در یمن ساخته شود. (از اقرب الموارد). ◄ ج ِ رَحْل . (منتهی الارب ). ج ِ رَحْل . بارها. (حاشیه ٔ دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ). ◄ ج ِ رحل که به معنی کوچ کردن و پالان شتر است . (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به رحل شود. ◄ یا ابن ملقی الرحال ؛ در شتم گویند. (ناظم الاطباء). ◄ آنچه برای سفر مهیا کنند : پس به گردونش نهاد او و عیال او گاو و گردون بکشیدند رحال او. منوچهری . او را بشکست و اموال و رحال و اثقال او برگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٠). فکندم رحال و زمام جنیبت و الهمت بالنحر و النحر واجب . (منسوب به حسن متکلم ).