رتق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رتق . [ رَ ] (ع مص ) بستن . ضد فتق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بستن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل ) (از اقرب الموارد) (دهار) (مصادراللغة زوزنی ) (غیاث اللغات ) (از منتخب اللغات ). ببستن . (مصادراللغة زوزنی ). بر هم بستن . بدوختن بر یکدیگر. فراهم آوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بر چیزی تباه شدن . (مصادراللغة زوزنی ). ◄ قوی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ اصلاح کردن و چسبانیدن دو سر شکافتگی بیکدیگر. (از اقرب الموارد). ♦ رتق و فتق ؛ اصلاح حال و زندگی کسی یا قومی .
رتق . [رَ ] (ع ص ) بسته، و منه قوله تعالی : کانتا رتقاً ففتقناهما. (قرآن ٣٠/٢١). ج ِ رَتَقة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (در اصطلاح فقه ) هو ان یکون الفرج ملتحماً لیس فیه مدخل لدخول . (یادداشت مرحوم دهخدا) (از ناظم الاطباء). آن است که بر دهان فرج زن چیزی خارج و زاید از آفرینش طبیعی از جنس عضله یا پوستی پرده مانند بیرون آید که مانع از آرامیدن با وی شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به رتقاء شود. ◄ (اصطلاح صوفیه ) اجماع ماده ٔ وحدانیت است که آنرا عنصر اعظم مطلق گفته اند، چنانکه مرتوق بود قبل از آفریدن آسمان و زمین و مفتوق بود بعد از تعین او به خلق، و گاه اطلاق می شود بر نُسُب حضرت احدیت به اعتبار لاظهور آن و بر هر گونه بطون و غیبتی، مانند حقایق مکتوم در ذات احدیت قبل از تفاصیل آن در واحدیت همچون درخت در هسته . در اصطلاحات الصوفیه ٔ کمال الدین چنین است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
رتق . [ رَ ت َ ] (ع مص )بسته شدن بکارت زایل شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ).