رایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رایی . (ص نسبی ) منسوب به رای که پادشاه هندوان باشد. ◄ (حامص ) از «رای » و پساوند مصدری «َی » که بیشتر با اسم یا صفت ترکیب شود، مانند خودرایی، تیره رایی، پاکیزه رایی . و رجوع به این ترکیب ها و نظایر آن در ذیل رای شود. ♦ پاکیزه رایی ؛ حالت و صفت پاکیزه رای . پاک اندیشی . نیک اندیشی : چو پاکی و پاکیزه رایی کنی چرا دعوی چارپایی کنی . نظامی . ♦ تیره رایی ؛ حالت و صفت تیره رای : ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست . سعدی . ♦ خودرایی ؛ خودرائی . استبداد. مستبد برأی بودن . عدم توجه بنظر و عقیده ٔ دیگران در امر یا اموری : هرکه نصیحت از روی خودرایی کند خود به نصیحت محتاج تر است . (گلستان ). تاب خوردم رشته واراندر کف خیاط صنع بس گره بر ضبط خودبینی و خودرایی زدم . سعدی . ♦ روشن رایی ؛ حالت و صفت روشن رای . داشتن فکر روشن : و چه بود که این مهتر [ ابونصر مشکان ] نیافت ازدولت و نعمت و جاه و منزلت و خرد و روشن رایی و علم .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٧). ◄ (ص نسبی )در تداول عامه ٔ گناباد و برخی نقاط دیگر ایران بجای راهی بکار رود و رایی شدن و رایی کردن را بجای راهی شدن و راهی کردن یعنی روانه شدن و روانه کردن بکار برند. در اطراف کرمان گویند: این میوه را از رایی (یا از راییان ) خریدم نه از بازار؛ یعنی از فروشنده ٔ راهگذار، و این اصطلاح مختص کسانی است که با الاغ و استر میوه می آورند و سر راهی میفروشند.
رایی . (ع ص ) اسم فاعل از «رأی »و «رؤیت ». ناظر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بیننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به رأی و رؤیت شود.
رایی . [ یی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به رایة بمعنی نیزه . (ناظم الاطباء).