رایق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رایق . [ ی ِ ] (ع ص ) رائق . اسم فاعل از ریشه ٔ «روق ».آب جاری و صاف . (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ هر چیز صاف و لطیف . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). خالص و بی آمیغ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج، روق، رَوْقة. (از اقرب الموارد). ◄ مرد تهیدست . ◄ آنچه ناشتا خورده شود از آب و طعام و جز آن . ◄ آنچه بر ناشتا باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): اتیته رائقاً لَم اطعم شیئاً، ای علی الریق ؛ آمدم نزد او رائق که چیزی نخورده بودم، یعنی ناشتا. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ♦ خبز رایق ؛ نان بی نان خورش . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ خوبروی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج، روق . (منتهی الارب ). خوب هر چیز و خوش آینده . (فرهنگ نظام ). شگفت انگیز. (ناظم الاطباء) : گزین کنند آنچه لایق اوفتد و در چشم رایق آید. (تاریخ جهانگشای جوینی ). در مدت دو ماه سراسر بازارها بتعریشات پاکیزه و تسقیفات رایق سر بپوشند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).