راوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راوی . (اِخ ) فخرالدین محمدبن محمدبن عمر. از مفسران نامی و صاحب تفسیر معروف «اسرارالتنزیل » است . مرگ وی بسال ٩٠٦هَ . ق . روی داده است . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).
راوی . (ع ص، اِ) نگهبان اسبان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ آب دهنده ٔ حیوانات . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ). آب آورنده . ج، روات . راوون : روی علی اهله یا روی لهم ؛ یعنی برای آنان آب آورد. (از اقرب الموارد). ◄ نقل کننده ٔ سخن . ج، روات . راوون . (از اقرب الموارد).بازگوینده ٔ سخن از کسی . ج، رُوات . (منتهی الارب ). روایت کننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از منتخب اللغات ) (دهار) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). ناقل . محدث . ناقل سخن . خبرگزار. (یادداشت مؤلف ). در عرف محدثان کسی را گویند که با اسنادحدیث روایت کند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ در اصطلاح درایه کسی را گویند که روایت حدیث کند خواه مرسلا و خواه مسنداً از عادل و غیره : گر ترا این حدیث روشن نیست عهده بر روای است بر من نیست . نظامی . شنیدستم از روایان کلام که در عهد عیسی علیه السلام . (بوستان ). ز راوی چنین یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر. (بوستان ). ♦ راوی بازارخوان ؛ کنایه از مداحان فضائل و مناقب حضرت علی و آل علی است که در بازارها و کوچه ها و خیابانها بخواندن اشعاری از این قبیل می پردازند و آنان را درویش نیز خوانند : ملحدان سنی شوند اندر طبس گر مدح تو راوی بازارخوان خواند ببازار طبس . سوزنی . ♦ امثال : راوی سنی است . (امثال و حکم دهخدا ج ٢). ◄ بازگوینده ٔ شعر از کسی . ج، روات . (از منتهی الارب ). کسی که قصیده ٔ شاعر را به الحان و خوش آوازی پیش ملوک خواند. (آنندراج ) (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ). آنکه شعر شاعری را خواند در مجالس شاهان و بزرگان ؛ و شاعران بزرگ را همیشه راوی بوده است . (یادداشت مؤلف ) : ز وصفت رسیده است شاعر بشعری ز نعتت گرفته است راوی روایی . زینبی . بلبل شیرین زبان بر جوزبن راوی شود زندباف زندخوان بر بیدبن شاعر شود. منوچهری . چو در سبز کله خوش آواز راوی سراینده بلبل ز شاخ صنوبر. ناصرخسرو. اگر راست گویند گویند ما همه راوی و ناسخ ناصریم . ناصرخسرو. ای دفتر شعر پدرت آنکه بهر بیت راوی ز فروخواندن او چون دف تر ماند. سوزنی . راویان شعر من در مدح او سخره بر اعشی و اخطل کرده اند. خاقانی . راویان را بر زبان تهنیت مدحت شاه اخستان یاد آورید. خاقانی . راویانند گهرپاش مگر با لب خویش کف شاهنشه خورشیدفر آمیخته اند. خاقانی . راویان کآیت انشاء من انشاد کنند بارک اﷲ همه بر صاحب انشا شنوند. خاقانی . درآمد راوی و برخواند چون در ثنایی کان بساط از گنج شد پر. نظامی . راوی روشندل از عبارت سعدی ریخته در بزم شاه لؤلؤ منضود. سعدی . ◄ سیراب شونده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از منتخب اللغات ). ◄ پیچنده و تابنده : روی الحبل ؛ ریسمان را پیچید و تابید. (از اقرب الموارد).
راوی . (اِخ ) نام یکی از رودخانه های پنجگانه «پنجاب » که در سرزمین پنجاب بهم می پیوندند و رود سند را تشکیل میدهند و وجه تسمیه ٔ پنجاب نیز از همینجاست . این رودخانه از دامنه ٔ کوههای هیمالیا در ارتفاع ٣٨٨٠ گز سرچشمه میگیرد و بسوی شمال باختری سرازیر میگردد و پس از پیمودن ٧٧٠هزار گز راه برود چیناب که از شعب شط سند است میریزد. (از قاموس الاعلام ترکی ).