راویة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راویة. [ ی َ ] (اِخ ) حمادبن ابی لیلی شاپوربن مبارک بنی عبیدة دیلمی کوفی غلام بنی بکر وابل، و معروف به راویة. رجوع به حمادبن میسرةبن المبارک در این لغت نامه و حبیب السیر چ سنگی تهران ج ١ص ٢٥٢ و الاعلام زرکلی ج ٣ و عیون الاخبار ج ٢ ص ٢١١ شود.
راویة. [ ی َ ] (اِخ ) جایگاهی است در غوطه ٔ دمشق که قبر ام کلثوم و مدرک بن زیاد فزاری صحابی در آن است . و زیاد نخستین مسلمانی است که در این دیه بخاک سپرده شده است . (از معجم البلدان ).
راویة. [ ی َ ] (ع ص، اِ) مؤنث راوی . رجوع به راوی شود. ◄ توشه دان و مشک که در آن آب باشد یا عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ظرف آب از چرم . (از غیاث اللغات ). خیک بزرگی که دو دهن داشته باشد یکی بالای سر حیوانات که از آنجا پر کنند و یکی کوچک محاذی سر حیوان و از آنجا خالی کنند. (لغت محلی شوشترخطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ). توشه دان که در آن آب است سفر را. ج، روایا. (یادداشت مؤلف ) : صد هزاران خلق اندر بادیه سر چو کویی بی عصا و راویه . مولوی . بنده ای میشد سیه با یک شتر راویه از آب صافی کرده پر. مولوی . ◄ ستور آبکش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتر آبکش . (غیاث اللغات ). اشتر و استر و خری که بر آن آب بار کنند راه را. ج، روایا. (یادداشت مؤلف ). ◄ راوی . بازگوینده ٔ سخن از کسی (و تاء آخر کلمه برای مبالغه است ). (از منتهی الارب ). روایت کننده . (لغت محلی شوشتر).مرد یا زنی بسیارروایت . (یادداشت مؤلف ). راوی . بازگوینده ٔ شعر از کسی (و تاء آخر کلمه برای مبالغه است ). (منتهی الارب ) (آنندراج ) : آورده اند که راویة جریر و راویة نصیب و راویة کثیر و راویة جمیل وراویة احوص در مدینه گرد آمدند و هر یک ادعا داشتندکه شاعر او شاعرتر از دیگرانست ... (از موشح ص ١٥٩).