راهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهی . (ص نسبی ) از «راه » بمعنی طریق + «یا» نسبت، هر چیز منسوب به راه . (فرهنگ نظام ). ◄ مسافر. (ناظم الاطباء). کاروانی . سفری . (یادداشت مؤلف ) : زمین هفت کشور به شاهی تراست سپاهی و گاهی و راهی تراست . فردوسی . از من بردی تو دزد بی رحمت دزدان نکنند رحم بر راهی . ناصرخسرو. این جهان راهست و ما راهی و مرکب، خوی ماست رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست . ناصرخسرو. ◄ راه رونده . (ناظم الاطباء) (برهان ) (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). سالک . رونده : نپیمایی بدل راه تباهی کزو رسته نگردد هیچ راهی . (ویس و رامین ). به راه شوق مرا ضعف مانع است سلیم ترا چو قوت رفتار هست راهی باش . محمدقلی سلیم (از بهار عجم ). ♦ راهی نمودن ؛ روانه ساختن . برفتن واداشتن . گسیل کردن : علم خان که بنی عم از هفتصد سوار افغانی در تحت اختیار داشت به آذربایجان راهی نمود که برده در قلعه ٔ ارومیه به حفاظت نگاهدارند. (تاریخ زندیه ٔ گلستانه ). ◄ نان لواش . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (آنندراج ). قسمی از نان بود که بیشتر برای راه مسافر پخته میشد. (فرهنگ نظام ) : باده خوردی ولیک ماهی نه دوغ خوردی ولیک راهی نه . سنایی (از فرهنگ نظام ). ◄ عاقل، فهمیده . خردمند : سلطان مسعود... راهی تر و بزرگتر و دریافته تر از آن بود که تا خواجه احمد حسن بر جای بود وزارت بکسی دیگر دهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٩).
راهی . (ع ص ) اسم فاعل از ریشه ٔ «رهو» که به اعلال «راه » میشود. فراخ . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به راه در همین لغت نامه شود.